نمی گم واسه کی؟
کفش خریدم!
نمی گم چه مدلی!؟
لباس گرفتم!
نمی گم چه رنگی!؟
فقط می تونم بگم خوابم می آد و از زندگی،زندگی رو طلب دارم!
|
بلیط گرفتم! نمی گم واسه کی؟ کفش خریدم! نمی گم چه مدلی!؟ لباس گرفتم! نمی گم چه رنگی!؟ فقط می تونم بگم خوابم می آد و از زندگی،زندگی رو طلب دارم! + نوشته شده توسط میم اکبری در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت
|
..............................................................................................................................
از بد بینی.از وسواس.از اختلاف نظر.از اختلاف فکر.از گیر دادن.از گیر شنیدن.از سکوت کردن.از سکوت نکردن.از استرس.از فکر و خیال .از زندگی خسته ام! کاش پرواز می کردم.کاش می مردم! + نوشته شده توسط میم فیروزی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت
|
به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاهِ عشق می آورد آنچه فداکردنی ست، فدا می کند آنچه شکستنی ست، می شکند وآنچه را که تحمل سوز است؛تحمل می کند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. با غروب این دل گرفته مرا...
+ نوشته شده توسط میم اکبری در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت
|
نمی دانم چرا بود؟اصلاً قرار نبود آنجا،آن موقع ودر آن روزِ
پاک آنجا باشد؟!
دیدمش وگمان نمی بردم او نیز مرا دیده باشد؟!
بعد از کلی خوش گذرانی در راه برگشت بودم که به
سراغم آمد.شصتم خبر دار شد که گندی بالا آورده ام
تا آمدم قضیه را رنگ وبویی بدهم با نگاهی ناامید کننده مرا
نگریست وبدون حرفی رفت.
امروز بعد از گذشت 20 سال هر وقت به آن روز می اندیشم پیش
خود می گویم همان بهتر که رفت.
+ نوشته شده توسط میم اکبری در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت
|
کاش اینقدر فرصت داشتم تا همه ی ساعات شبانه روز به انتظار بنشینم که دست خطی از تو بخوانم! مرا ببخش که مشغله ی زندگی نمی گذاردم،تو را بنویسم! + نوشته شده توسط میم اکبری در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت
|
ممنون شدم از این که چیزی که گفتم واست اینقدر مهم بود! یادم نبود یه روزی تنها دغدغه ای که داشتیم همین مسئله ای بود که امروز گفتم! دیدم تنها جایی که می تونم پیدات کنم و یه ذره از حجم دلتنگی هام کم کنم اینجاست! به ناچار دوباره کوچه گرد و آس وپاس شدم! سبز باشی! + نوشته شده توسط میم اکبری در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت
|
ناراحت نیستم که چرا ناراحت شده ام! ناراحتم که چرا ناراحت اش کرده ام! چیز هایی ست که مرا آزرده می کند! که ای کاش می توانستم بگویم و برچسب نمی خوردم! بگذریم! به قول حسین پناهی: « امروزم گذشت و کسی مارو نکشت... » + نوشته شده توسط میم اکبری در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت
|
نامه ای سر گشاده فردیت؟ جامعیت؟ به کفر خویش کافر شدم و تباهی جایگاهش را یافت! از خویش گریزانم و مدام در پی افکار مشوش درویش پیر،انسانم آرزوست. سخن به درازا کشیده شد.ادامه مطلب + نوشته شده توسط میم اکبری در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت
|
وقتی تنها زیر بارون، به ستاره ها رسیدم تو رو توی آسمونا، مثه یه ستاره دیدمادامه مطلب + نوشته شده توسط میم اکبری در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت
|
هرچی رو گم می کنم تو کوچه پیدا میشه خاطرات کودکیم این جوری رویا میشه ادامه مطلب + نوشته شده توسط میم اکبری در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت
|
|
|